از سری داستانهای کوتاه

 

نیم ساعتیِ که بارون گرفته. چای دم کشیده و تویِ یه لیوان سفید بزرگ داره بخار میکنه و عطر هل تمام اتاق رو برداشته. بالشت رو تکیه میدم به دیوار و خودم رو می کشم عقب و لیوان رو با احتیاط میزارم کنارم روی تشک. پتو رو می کشم روی پاهام. تو دنیا هر روز یه خبری هست. هر جایی هر گوشه ای. برای تو فرق نمیکنه کجا؟ همه جا ممکنه پیدا بشی. دستت رو میزنی زیر چونه ت و مثل همین الان بهم زل میزنی. آنقدر نگاه میکنی تا خسته بشم و از جام تکون بخورم. چای ریخت روی ملافه.

اونا به من کلید داده بودن که فقط چند ساعتی از دوستم با چای و آبمیوه و بیسکوییت پذیرایی کنم تو خونشون. اما حالا ملافه ی تخت کثیف بود. تا چند ساعت دیگه میرسیدن و امکان نداشت اگر می شستمش تا موقع رسیدنِ اونا خشک بشه. باید یه جوابی برای ملافه ی خیس یا کثیف پیدا میکردم. ته استکانت کمی چای مونده بود. برش گردوندم روی ملافه و ملافه رو جمع کردم و با خیال راحت انداختم داخل ماشین لباسشویی که چند تا دستمال کثیف از قبل توش بود. روی کاغذ نوشتم "با عرض شرمندگی چای ریخت روی ملافه ی تخت و من آن را انداختم تویه ماشین"

تو به من زل زده بودی. دراز کشیده بودی روی تشک و نگاهم میکردی. فقط نگاه میکردی. نه دوستم داشتی. نه دوست داشتی دوستت داشته باشم. شبیه یه عکس شده بودی که پلک نمیزنه. انگار دور تا دورت رو قاب گرفته بودم. یه قاب که از عرض شونه هات کمی بزرگتر بود.

 

 

/ 0 نظر / 29 بازدید