پارکینگ

پارکینگ

 

در پارکینگِ خونه ی شاهینیِ (خانه ی ما که در خیابان شاهین بود) مثل پنجره های همین آپارتمانمون تویِ سنت جک خیلی سخت باز و بسته می شد. از آن درهای قدیمی نصف آهنی نصف شیشه ای سه  چهار لایه که هر تیکه ش رو که می خواستی باز کنی باید چفت پایین و بالاش رو باز می کردی. نمیدونم با آن دستهای کوچیک و لاجون و قد کوتاه (که هنوز هم کوتاهِ) چطور باز و بسته ش می کردیم. سخت ترین موقع پنجشنبه ها بود که بابا با ماشین می رفت سر کار و ظهر که بر میگشت دو تا بوق می زد و ما باید یازده تا پله را یورتمه می رفتیم پایین تا برسیم به پارکینگ بعد از سراشیبی بالا بریم تا برسیم به در و دست و بالمون در جدال با چفتهای در زخمی بشود تا بالاخره آن در کوفتی را باز کنیم و صد البته وقتی ماشین وارد پارکینگ می شد باید در را می بستیم.

یک گوشه ای از بخش شیشه ای در پارکینگ شکسته بود و آقای روزنامه چی از آنجا روزنامه اطلاعات را که آبونه بودیم برایمان پرت میکرد داخل. یادم نیست در دوران نوجوانی که من ناگهان عاشق سینما شدم و هفته نامه سینما میگرفتم و آرشیو می کردم همان آقای روزنامه چی هفته نامه رو میاورد؟ یا اصلا شاید آبونه  نبودم. آره فکر کنم آبونه نبودم و هر چهارشنبه با یک خروار ذوق نوجوانی میرفتم کیوسک روزنامه فروشی. بجز سینما، عشق فوتبال هم جایگاه خودش را داشت و مطمئنم که دو تا هفته نامه ی بشیر و هدف را آبونه نبودم و هر پنجشنبه از کیوسک می گرفتم. خلاصه روزنامه های ما از سوراخ در پارکینگ میفتاد روی سراشیبی و پخش زمین می شد و صفحه هیاش از هم جدا و گاهی هم یک سوسک بالدار از رویشان رد می شد.  

با وجود آنهمه سوسک بزرگ که در پارکینگ خانه شاهینی داشتیم ما همیشه ترجیح می دادیم در نبود بزرگترها در پارکینگ بازی کنیم تا در خانه. چون در پارکینگ فضای بیشتری برای فرار از دست سوسکها و حتی پرتاب دمپایی از راه دور رویشان داشتیم. مامان خیلی از شیوه ی پرتاب دمپایی از راه دور در فضای خانه خوشش نمیامد. بارها پیش آمده بود که در نبود بزرگترها سوسکی در خانه پیدا شود و ما به کمک چندین دمپایی و یک اسپری کامل حشره کش در گوشه ای بیحالش کنیم. اما وقتی مامان برمی گشت به جای تشکر و تحسین از تعدد دمپایی ها در گوشه و کنار اتاقها شکایت میکرد.

از سراشیبی جلو در پارکینگ با دوچرخه سر می خوردیم پایین و دلمان غنج می رفت اما کنترل کردنش سخت بود. اگر کسی ناشی بود مستقیم می خورد به ماشین. گاهی از مامان می خواستیم ماشین رو عقب تر پارک کند که ما فضای مانوربیشتری داشته باشیم. بلد بودیم بدون اینکه ماشین را زخمی کنیم از بین ماشین و دیوار رد شویم و صد البته دیوار رو زخمی کنیم. گاهی اجازه داشتیم ماشین بازی کنیم. مامان قفل در پیکان کرمِ را باز می کرد و با سوئیچ بر می گشت بالا. من به ریحون میگفتم تو دختر پادشاهی و من راننده ت. هر دو عینک آفتابی می زدیم. قبل از اینکه سوار ماشین بشود در را برایش باز می کردم و میگفتم « بفرمایید قربانت گردم » و وقتی سوار می شد در را می بستم. مینشستم پشت رل و شروع می کردم به چرخاندن فرمون چپ و راست و مدام از آیینه جلو، پشت سرم را نگاه می کردم. چند دقیقه اینطوری می گذشت و می گفتم « قربانت گردم برای شام نیاز به سبزی خوردن داریم، باید جلوی سبزی فروشی نگه داریم » میگفت « اشکالی ندارد ». چند بار به بهانه های مختلف سوار و پیاده می شدم و خریدها را هم هربار میگذاشتم روی صندلی عقب. همیشه یک موقعی می رسید که تصمیم می گرفتم دور بزنم و انقدر فرمون را می چرخاندم که قفل می شد و ریحون می گفت « باز گند زدی باید پیاده بشیم » . با سری افکنده می رفتیم جلوی مامان و می گفتیم که فرمون خراب شده. خدا او هم نمی گفت « مشکلی نیست دخترای گلم فقط قفل کرده » دعوا می کرد و میگفت دیگر حق نداریم ماشین بازی کنیم. با عصبانیت می رفت پایین و سریع بر میگشت بالا و برای اینکه پیاز داغ قضیه  را  زیاد کند در ورودی را بهم می کوبید و من هم سرشار از شرمساری می شدم جلوی دختر پادشاه.. تا چند هفته ای بگذرد و مامان دوباره اجازه ی ماشین بازی را صادر کند.

بچه های صاحبخانه ی قبلی همه جا روی دیوار پارکینگ قلب تیر خورده کشیده بودند و زیرش جمله های عاشقانه نوشته بودند. همین موضوع به من ثابت می کرد که بچه های نابابی بودند. البته یک چیزی هم ته قلبم بهم میگفت که ناباب بودند و خیلی باحال و با جرات. شنیده بودم که دبیرستانی بودند. من همیشه به بچه های صاحبخانه قبلی فکر میکردم. مخصوصا که گاهی تلفن های مشکوک می شد و فردی زنگ می زد و فوت می کرد. شاید طرف عاشق دختر صاحبخانه قبلی بوده یا شاید خدایی نکرده دختر صاحبخانه قبلی خودش شماره ی خانه را به یک پسر داده بوده. به هر حال این رفتارش در درجه ی اول نشان می داد که خیلی ناباب بوده و در درجه ی دوم خیلی با جرات و همین با جرات بودنش باعث می شد برایش کمی احترام قابل باشم. با این وجود هر بار که یکی زنگ می زد خانه ی ما و فوت می کرد من استرس می گرفتم و فکر میکردم تقصیر من بوده. چون من دخترم و وقتی یکی مزاحم تلفنی ما باشد حتما فکر کرده که ما از اون دخترها هستیم. خلاصه اگر ما از اون دخترها نبودیم چرا مدام مزاحم تلفن ما می شدند. همیشه خدا خدا می کردم که این مزاحمت ها روزها که بابا خانه نیست اتفاق بیفتند چون ممکن بود باعث شود بابا به ما شک کند. در حالیکه مامان هیچوقت به ما شک نمیکرد. مطمئن بود که تقصیر دختر ناباب صاحبخانه ی قبلی است.

...

/ 0 نظر / 29 بازدید