خودآگاه:  وقتی رسیدم و بی دردسر اتاق رو تحویل گرفتم بهم گفتن شب ساعت هشت به بعد میتونم برم از انبار وسایل قبلیم رو پس بگیرم. منم گذاشتم دو روز بگذره بعد رفتم سراغشون. نه اینکه مراعاتشونو کرده باشم. مراعات خودمو کردم. از فرط خستگی کمرم گرفته بود حالت تهوع داشتم. خلاصه رفتم اون شب سراغشون. ساعت ده بود گفتن خیلی دیر وقته!! بعد از کلی  بحث و خواهش بهشون گفتن من هیچی جز بالشتم نمیخوام.  لبخند زدن و در انبار رو باز کردن.
ناخودآگاه: سرم رو گذاشتم رو بالشتم و خوابش رو دیدم. خواب دیدم یک جایی که نمیشناسم و اون خوب میشناسه، کنار یه استخر من رو بغل میکنه و میخوابیم تا صبح.
بعدترش دوباره خواب دیدم یه بلیط هواپیما خریدم برای یه جایی که اون هست و من نمیدونم کجاس. براش نوشتم من بلیط خریدم که بیام. برام نوشت چه خوب. کم مونده بود به پروازم. بهش زنگ زدم که ساعت پرواز رو بگم جواب نداد. براش ساعت پرواز رو نوشتم جواب نداد. براش هزار تا پیغام دادم جواب نداد و نداد و نداد و .....

/ 0 نظر / 23 بازدید