تقدیم به آعوشی که روزگاری رویای قرارم بود

 

ما از آن روز اشتباهی بودیم که به دنیا آمده بودیم و جنگ شروع شده بود تا بی دخالت دستهایش، از (ما) ، من و تو بسازد. واکنشهایمان به اعلان جنگ متفاوت بود. من مدام برای وزیر جنگ دو کشور نامه مینوشتم  و تو پناهگاه عوض میکردی و گاهی دستهای  من را هم روی سرت پناه میگرفتی من اما مدام نامه می نوشتم.. مدام تکرار میکردم سیاه کردن کاغذهایی را که می دانستم اگر نتیجه بدهند تو را از زندگی پناهگاهی بیرون میکشند  و دستهایم را برای همیشه به من پس می دهند. دستهایی که گاهی روی سر تو جا میماندند و تو روز به روز بیشتر فراموششان میکردی. من اما باز نامه مینوشتم بی دخالت دستهایم.
جنگ سالها بود که بی دلیل تمام شده بود، قطعنامه را امضا کرده بودند و خیلیها مرده بودند و صد ها کفن پوسیده شده بود تو اما تویه آخرین پناهگاه جا خوش کرده بودی و تصویر من را روی دیوارهایش میکشیدی. تصویری که روز به روز کمتر شبیه به من میشد جز دستهایم که همیشه با کمی فاصله از صورتم انگار بالای سر کسی خشک شده بودند.
جنگ تمام شده بود و سالها بعد تو نقاش ماهری شده بودی. نقشهای روی دیوارت را بدون دست میفروختی. با وسواس زیاد، دور تا دور نقاشیهایت را  می بریدی و میدادی دست مشتریان. ارزان میفروختی چون دست نداشتند. دستهایشان مال تو بود. شبها خودت را به دیوارهای بریده میچسباندی، زیر سایه ی دستهایم میخوابیدی و روز بعد دختران زیبای دیگری با دستهایی که مال خودشان نبود روی دیوار نقش می بستند.
من پناهگاه و دیوارهایی که روز به روز وسیعتر میشدند را از دور می دیدم، میشنیدم. من مشتری نبودم، صاحب اثر بودم، جزئی از نقاشیهای فروخته شده که حق عبور و مرور نداشتم. تو در برار نگاههای دور من سکوت میکردی و گاهی دستهایم را از دور نشانم میدادی و من به احترام دستهایم و جنگی که پشت سر گذاشته بودیم سکوت را بیشتر کش می دادم و راهم را کج میکردم تا چند قدم از  آخرین پناهگاهت دورتر شوم و ادعایی بابت دستهایم نداشته باشم. دستهایی که به فروش نمیرفت، تکثیر میشد و سایه ی روی سرت را عمیق تر می کرد و پناهگاه را جای امن تری برای ماندن..
حق الزحمه ی دستهایم بالا رفته بود و اجازه ی رفت و آمدم صادر نمیشد. یا باید به نفع تو گم میشدم تا ادعایی که روز به روز بیشتر در من جان میگرفت با من گم شده باشد یا باید بی اجازه به آخرین پناهگاه وارد میشدم و در برابر چشم تمام مشتریانت دستهایم را پاک میکردم اما گاهی قضیه ساده تر از اینها حل می شود. بدون خونریزی، بدون ادعا، قیمت تمام دستهایم را پرداخت کردم و تو انگار که یک مشتری غریبه پیدا شده باشد تمامشان را با وسواس تمام از دیوار جدا کردی، گچهای اضافی دورشان را پاک کردی و تحویلم دادی و من به سرعت از پناهگاه، رویایی که سالها جلوی دروازه اش کابوس میدیدم، دور شدم.

حالا من تمام دستهایم را پس گرفته بودم تا برای پایان جنگهای بیشتری نامه بنویسم. نامه هایی با دخالت دست

/ 0 نظر / 25 بازدید