از سری داستانهای کوتاه

 

آره سینما عشقه برام. عاشق سینما بودم. میپرستیدم سینما رو. دارم کم کم به تمام حسهای بچگیام نزدیک میشم. مثه سرخوش شدن با صدای جیرجیرکا، ده کیلومتر بعد از تونل کندوان جاده چالوس. میرم تو سینما و دلم میخواد فیلم تموم نشه هیچوقت. تنها چیزی که بچگیام میتونست منو نگران کنه نزدیک شدن به پایان فیلم بود. انگار باید برمیگشتم ایران تا یه چیزایی که خیلی سال بود گم کرده بودمو پیدا کنم و با خودم ببرم. حالا برگردم فرانسه هم همه ی پولامو خرج سینما رفتن و بستنی خوردن میکنم.

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید