واگنهای قطار قطعه قطعه جدا شده بودند اما همگی روی ریل بودند و هیچ کس هم زخمی نشده بود. همه تند تند وسایلشان را جمع میکردند و خارج می شدند. بیرون هوا سرد بود. چمدان قدیمی سالهای ۱۹۷۰ را که ژیزل به من داده بود گذاشتم روی زمین و زیپ کاپشنم را بالا کشیدم. طبق معمول لباس مناسب سرما تنم نبود. از دور مامور کنترل بلیط رو دیدم که پیاده شده بود و داشت بلیطها را یکی یکی کنترل میکرد. با خودم گفتم عجب صبری دارند اینها. ایران بود الان در این شرایط مامور را زیر و دست و پا لت و پار میکردند. به من رسید و من بلیطم را نشان دادم. چرخید و بلیط را زیر و رو کرد و گفت خانم فراموش کرده اید بلیطتان را در دستگاه باطل کنید. گفتم چی؟ کدام دستگاه؟ گفت قبل از سوار شدن ‌اعلام کردیم که باید بلیط را در دستگاه زرد قرار دهید. گفتم من همین الان بلیط را خریدم و همچین چیزی را متوجه نشدم ضمن اینکه به اندازه ی کافی اطلاع رسانی نکردید. مامور جوابی نداد و ادامه داد بیست یورو لطفا و دستگاه کارت خوان را گرفت جلوی صورتم. سردم بود و عصبانیت هم سرما را دو برابر میکرد. مسافرها از کنارم رد می شدند. گروهی به سمت مبدا و گروهی به سمت مقصد. میخواستم سریع به یکی از دو گروه بپیوندم. با بدخلقی کارت کشیدم و بدون آنکه جواب خداحافظیش را بدهم چند قدم به سمت مبدا حرکت کردم و طوری که نشنود به او بد و بیراه گفتم. گوشی تلفنم را نگاه کردم. سی و هشت پیغام از لوران داشتم. حتما جریان را فهمیده و نگران شده. روی مسیجها کلیک کردم اما چیزی باز نشد. میخواستم سریع برایش جریان مامور قطار عوضی را تعریف کنم. دوباره و سه باره کلیک کردم و اتفاقی نیفتاد. دیگر عصبانیتم را نمیتوانستم کنترل کنم و برگشتم سمت قطار و شروع کردم به کوبیدن سرم به بدنه قطار و خیلی زود احساس کردم که خونی گرم تمام وجودم را فرا گرفته و محکمتر ادامه دادم.
صدای لوران را شنیدم که میگفت الان گرمت می شود کمی دوام بیاور تا پتوی دیگری پیدا کنم. با شنیدن صدایش سرم را برگرداندم و چشمهایم را باز کردم و خودم را در تاریکی اتاق زیر چند تا پتو و ملحفه پیدا کردم. قلبم تند میزد و سرم درد میکرد. لوران در را باز کرد و با یک پتوی قدیمی دستباف ژیزل وارد شد و به هم خیره شدیم. گفت خواب میدیدی یا سردت بود؟ زدم زیر گریه گفتم کثافت بیست یورو جریمه ام کرد.

/ 0 نظر / 42 بازدید