﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بام</title>
    <description>bamerahel's description</description>
    <link>http://bamerahel.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>راحله</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 09 Apr 2012 19:25:40 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حالا که باد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;غبار آن سالها را از دلم نبرده است&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باور کن&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که رفتنت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تقدیر گریز ناپذیر ما نبود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/557</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/9244376/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-9244376</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 19:25:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;باز هم محض احتیاط گلدان شمعدانی را از بالکن می آورم داخل خانه. با اینکه صبح یاهو وِدِر را چک کرده ام و قرار نیست باد و باران بیاید دلم راضی نمی شود که شاخه های تازه جان گرفته و نازکش را بسپارم به این هوایِ بی هویت هرجایی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چند روزیست سفره ی دلم وسط اتاق پهن است. گوشه اش را کمی کنار می زنم تا رفت و آمد راحتتر شود. دلم میخواست کسی را نزدیکتر از این سایه ی همیشه همراهِ خودم داشتم تا این سفره را کمی خلوت کنم .. عجیب حرفهای نگفتنی دارم که بویِ نایشان همه جا با من است..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بدترین اتفاق ممکن، مسافرهای شبانه و فرودگاهِ امام است.. با اینکه سر و صدای رفتنشان بیدارم کرده برای خداحافظی از جایم جُم نمی خورم، پتوی گرم و بالشت نرم را با هیچ آغوشی عوض نمی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;توهّم بویش زیر پتو هم رهایم نمی کند. انگار که دنیایم بوی سیگار کاپیتان بلک گرفته، از زیر پتو میخزم بیرون و پنجره را نیمه باز میکنم.. هوای صبحهای زود بهاری سوز دارد. دوباره از زیر پتو میخزم بیرون و پنجره ی نیمه باز را می بیندم. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک دست و یک پایم را برای استفاده ی پشه ی مزاحم بیرون گذاشته ام اما بازهم می آید حوالی صورتم و زیر گوشم وز وز میکند. این یکی لابد به خونخواهی پشه هایی آمده که دوران بچگی روی دیوار میکشتم و آن سر سوزن خونشان را هم با دستمال پاک میکردم..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;داستان پشت داستان می خوانم ! امشب هم زا به راه شده ام&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/556</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/9210204/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-9210204</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 16:47:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شبِ پیش از سفر را دوست ندارم. در گیر و دار چمدان بستن و به خاطر آوردن چیزهایی که نباید فراموش شوند، کرختی عجیبی می آید سراغم! تهِ دلم مدام تصمیم میگیرم که صبح فردا را به جای زود بیدار شدن بخوابم و از اتوبوس جا بمانم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آدم وقتی رفتنی می شود تازه دلش می خواهد دمِ آخر کسی کفشهایش را قایم کرده باشد ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/555</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/9149942/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-9149942</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Mar 2012 20:32:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آدم بدهای زندگیم دارند در ذهنم رژه می روند و تعدادشان زیادتر می شود. در اتاق را میبندم و کلید را در قفل می چرخانم. مثل همیشه تسلیم این حسّ لعنتی ماهانه می شوم! روی تخت می نشینم و سرم را می اندازم پایین و به گلهای فرش خیره می شوم. در همچین مواقعی، هیچ کدام از روشهای همیشگی پرت کردن حواس جواب نمی دهد. درد روی خرخره ام یورتمه می رود و نفرت، به شکل دو سه قطره اشک می افتد روی فرش . بیست سال پیش که ساده تر متنفر میشدم از آدمها، تصورم این بود که ممکن است&amp;nbsp; گلهای قالی با اشکهایم یکهو جان بگیرند و قد بکشند! در این چند سال اخیر تصورم این است که هر ماه چند قطره نفرت را بچکانم جایی تا سبکتر شوم اما اِفاقه نمی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خواب رفته بودم! کِی؟! به زحمت از روی تخت خودم را به دستشویی می رسانم. یک مشت آب خنک به صورتم میزنم و خیلی زود از کار خودم لجم میگیرد. عصبی تر می شوم. می نشینم پشت کامپیوتر! از تمام صفحه ها بیزارم. همه را پشت سر هم می بندم. استخوانهایم دارند ذوق ذوق میکنند مخصوصا زانوی راست که انگار میخواهد از مفصلش جدا شود! انگشت شصت پایم هم بیشتر از قبل سوزن سوزن می شود. یادم هست پانزده شانزده سال پیش، از این علائم خیلی می ترسیدم. زیر پتو خودم را مچاله میکردم و ماهی یکبار به خیال اینکه دارم می میرم، شهادتین می خواندم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تکیه می دهم به پشتیِ صنندلی کامپیوتر. &amp;nbsp;پاهایم را می آورم بالا و با تمام زوری که برایم مانده دستها را دور پاهایم قلاب میکنم. اینطوری، کمی دل دردم آرام میگیرد. سرم ناخودآگاه کمی خم می شود و خیره می شوم به گلهای فرش. نه ! انگار بهتر نشده ام. حتی از دخترهای تازه عروس احمق هم سن و سال خودم که فکر میکنند تمام دخترهای مجرد هم سن و سالشان برای شوهرهای تازه به دست آورده شان خطری محسوب می شوند هم متنفرم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شاید &amp;laquo;خوردن&amp;raquo; حالم را کمی بهتر کند. سس قرمز روی سیب زمینی ها می ریزم و بعد از خوردن چند تا سیب زمینی چنگال را بی حوصله پرت میکنم داخل ظرفشویی و برمیگردم &amp;nbsp;به اتاق! چند روزیست فراموش کرده ام که در حسابم چقدر پول مانده و الان هم صلاح نیست سر به سر خودم بگذارم. این کار را موکول میکنم به دو سه روز بعدتر.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک ساعت از شام گذشته و حسابی گرسنه ام. دلم پیتزای پپرونی میخواهد با دوغ! دلم میخواهد الان کسی بیاید من را ببرد بیرون، یکجایی که پیتزاهای پپرونی اش حرف نداشته باشد و بعد یک پیتزای داغ کامل را با دوغ بخورم و بعد برم گرداند خانه. &amp;nbsp;. دوباره می نشینم روی تخت و خیره می شوم به گلهای فرش. دوباره بغضم می ترکد و من کاری به کار اشکهایم ندارم و اجازه می دهم راهشان را کج کنند به سمت فرش.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;تصمیم میگیرم دیگر به کسی لبخند نزنم، کسی را دوست نداشته باشم، برای کسی دلم تنگ نشود، با کسی قدم نزنم، از کسی چیزی نخواهم، برای هیچ کس دلواپس نشوم، به کسی زنگ نزنم، جواب تلفن هیچ کس را ندهم، و دستِ نگاهم را جلوی هیچ کس رو نکنم ! همینطور دارم تصمیم میگیرم که یکهو صدای انفجاری خفیف به همراه نوری سفید رشته ی تصمیمهایم را پاره میکند، دلم یکهو تیر میکشد و جَلدی می پرم پشت پنجره !!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک نفر از ته مانده ی بمبهای چهارشنبه سوری اش استفاده کرده و شیشه ی ماشینم را هدف قرار داده ! چاره ای نیست! شال و کلاه میکنم و می روم پایین.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/554</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/9134310/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-9134310</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 15:59:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیگر بس است دنیا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تصمیمت را بگیر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا تو باید به آخر برسی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا من !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/553</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/9008920/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-9008920</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 18:52:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آن روز گفت : دویدنها فایده ندارد دختر جان، باید بگردم چند نفر خیّر پیدا کنم تا درمانم را ادامه بدهم اگر نه که مرگ هم حق است... &lt;br /&gt; و من تهِ دلم یک چیزی تکان خورد. آنقدر محکم که در پیاده روی خیابان انقلاب تلو تلو می خوردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;امروز دیگر قرار شد که زنده بماند..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و من تهِ دلم یک چیزی تکان می خورَد.. شاید امیدی که آوای زندگیست&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/552</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/8948721/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-8948721</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 18:44:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تهران، با قیمت سرسام آور دلار، با کودکان کارش ، با کارتن خوابها و &amp;nbsp;موشهای جویهایش ، با آدمهای ریز و درشتی که برای یک روز بیشتر زنده ماندن در راه پله های مراکز درمانیش ریز ریز جان می دهند ، بوی ولنتاین می دهد. همه از سرما دستهایشان را در جیب کاپشهایشان فرو برده اند. من از دستکش و شال و کلاه و کلاً تجهیزات مقابله با سرمایم بسیار راضیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پسرک آن سر چهارراه قلبهای خندان قرمز را دستش گرفته و تکان می دهد. شالم را تا زیر چشمهایم بالا می کشم. حتما شبیه عکس روی جلد کتاب مرد نامرئی شده ام. صف تاکسی، من را یاد صفهای بلند آن روزهایی می اندازد که پستخانه ها موبایل هفتصد تومانی ثبت نام می کردند. گوشی داخل کیفم میلرزد. مثل همیشه از ته کیف به سختی درش می آورم. مامان معنی جمله ی keep your hand on the table را می پرسد. جواب می دهم دستت را روی میز بگذار! میگوید نه به نظرم باید اینجا معنی دیگری بدهد. قرار شد وقتی رسیدم خانه کل پاراگراف را بخوانم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;رادیو دارد یکی از آهنگهای ناظری را پخش میکند. همه در گرما شل شده ایم و نیمه خوابیم. راننده می پرسد مگر آقای ناظری ممنوع الصدا نیست؟ مابین سؤال راننده و جواب یکی از مسافرها سی ثانیه ای وقفه افتاد. شاید بقیه داشتند به این فکر میکردند که این راننده می تواند اطلاعاتی باشد اما من داشتم به گرمکنی فکر میکردم که از صبح گذاشته بودم روی شوفاژ تا وقتی رسیدم خانه بپوشم! در جوابش گفت که فقط شجریان ممنوع الصدا شده. راننده گفت شجریان که خودش صدایش را ممنوع کرد. دخترک کنار دستیم یواش آه کشید و من بالاخره شال را از جلوی صورتم کشیدم پایین.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راننده با صدای بلند گفت پول خرد ندارم. داخل ماشین ولوله افتاد. من و دختر کناریم شروع کردیم جستجو کردن داخل کیفهایمان و دو نفر دیگر جیبهای شلوارشان را وارسی کردند. من از هر گوشه ی کیفم سکه ای در آوردم و بالاخره کرایه را رُند کردم. پول خردهای من راننده را نجات داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جمعیت، همه جای شهر چند برابر شده. حتی روی پل عابر پیاده و داخل داروخانه. بقیه مسیر سر پایینیست، پیاده گز میکنم. جلوی مرکز خرید صف بلند ذرت مکزیکی با بخارهایی که از دیگ ذرت پزی بلند می شود هم نمی تواند بر رؤیای گرمکنی که روی شوفاژ گرمش کرده ام پیروز شود. وسط این شلوغی دنبال کسی میگردم که آتش داشته باشد. همه از سرما دستهایشان را در جیب کاپشنهایشان فرو برده اند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/551</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/8882379/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-8882379</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 17:48:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حواسم به تقویم نیست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به عقربه ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به این روزها که بی تو میگذرند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حواسم نیست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که شانه به شانه ی باد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چقدر شلّاق می شود خورد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فقط سالهاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;که بیخودی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تمرین با تو بودن میکنم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/550</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/8833933/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-8833933</guid>
      <pubDate>Tue, 31 Jan 2012 19:30:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یک نفر هست مثل گل ، مثل خورشید زیبا دوستش دارم اندازه ی همه ی دنیا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;عکسش را دوست دارم اما خودش زیباتراست. خیلی زحمتکش است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راحله زحمتکش تر از رفتگر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از نظر من اسم راحله معنی اش این است که از همه زیباتر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آیا او مرا دوست دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از همه زیباتر کسی است که بیشتر از همه زحمتکش است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تو را خیلی دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;رقص او خیلی زیبا است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راحله بهتر از من است. رقص او بهتر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راحله ، راحله ، راحله ، راحله ، راحله ، راحله ، راحله ، راحله.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دلم برات تنگ شده بود اندازه ی مورچه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دوستت دارم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از طرف ارنیکا برای راحله&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من و راحله ، دخترخاله&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/549</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/8737621/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-8737621</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Jan 2012 06:02:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بهم میگی: فردا نمیشه.. یه روز دیگه ببینیم همو !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با خودم میگم : تو اون روحت همین الان هفت تومن دادم واسه ابروهام !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بهت میگم: باشه اشکال نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://bamerahel.persianblog.ir/post/548</link>
      <author>راحله</author>
      <comments>http://bamerahel.persianblog.ir/comments/9215/8662643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-9215.post-8662643</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 13:28:10 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
