باز هم محض احتیاط گلدان شمعدانی را از بالکن می آورم داخل خانه. با اینکه صبح یاهو وِدِر را چک کرده ام و قرار نیست باد و باران بیاید دلم راضی نمی شود که شاخه های تازه جان گرفته و نازکش را بسپارم به این هوایِ بی هویت هرجایی!
چند روزیست سفره ی دلم وسط اتاق پهن است. گوشه اش را کمی کنار می زنم تا رفت و آمد راحتتر شود. دلم میخواست کسی را نزدیکتر از این سایه ی همیشه همراهِ خودم داشتم تا این سفره را کمی خلوت کنم .. عجیب حرفهای نگفتنی دارم که بویِ نایشان همه جا با من است..
بدترین اتفاق ممکن، مسافرهای شبانه و فرودگاهِ امام است.. با اینکه سر و صدای رفتنشان بیدارم کرده برای خداحافظی از جایم جُم نمی خورم، پتوی گرم و بالشت نرم را با هیچ آغوشی عوض نمی کنم.
توهّم بویش زیر پتو هم رهایم نمی کند. انگار که دنیایم بوی سیگار کاپیتان بلک گرفته، از زیر پتو میخزم بیرون و پنجره را نیمه باز میکنم.. هوای صبحهای زود بهاری سوز دارد. دوباره از زیر پتو میخزم بیرون و پنجره ی نیمه باز را می بیندم.
یک دست و یک پایم را برای استفاده ی پشه ی مزاحم بیرون گذاشته ام اما بازهم می آید حوالی صورتم و زیر گوشم وز وز میکند. این یکی لابد به خونخواهی پشه هایی آمده که دوران بچگی روی دیوار میکشتم و آن سر سوزن خونشان را هم با دستمال پاک میکردم..
داستان پشت داستان می خوانم ! امشب هم زا به راه شده ام