ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

 

به نهایتش رسیده بود، رویا

دیگر واقعیت نداشت


 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

اتفاق تلخی بود. چند ساعتی معطلش ماندم که تا آخر بیفتد. بعد باید به گوشش می رسید و آب از آب کمی تکان می خورد تا رویاهایم را سیل ببرد. سیل بعد از هر اتفاق تکان دهنده ای ویرانگر است ..

با آب به دور دست ترین نقطه ی رویاهایم سفر کرده بود. اتفاق تلخی بود اینکه دیگر دوستش نداشتم.

 


 
 
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آن زمستان آخر اینطوری گذشت؛
شبهای تاریک و تمام نشدنی سرد تهران، پشت ترافیک کشدار اتوبان، من و زهرا همدیگر را پیدا می کردیم. با سرعت می پرید کنارم می نشست دستهایش را جلوی بخاری میگرفت. بخاری را تا ته زیاد میکردم و به دستهایش خیره می شدم. بار اول پرسیدم دستکش چرا ندارد که گفت آتش اسفند چند بار دستکشهایش را سوزانده. بعد از آن همیشه از در و دیوار حرف میزدیم. حرفهای بی ربط مثل آدم بزرگها.
اینها را نمی نویسم که بگویم من آدم خوبی بودم که زهرا را سوار می کردم فقط دلم امشب برای یک جمله اش تنگ شده که موقع پیاده شدن میگفت تو خوشگلترین خاله ی دنیایی و بعد در را می بست و بین ماشینها گم میشد.


 
 
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

نه. دوریِ ما دوستی نبود. اعتمادِ بی حسابی بود که به دستهایش داشتم .

 


 
← صفحه بعد